ابن المقفع ( مترجم : منشي )
358
كليله و دمنه ( فارسي )
ففي كفّه نضو يهجّن مشقه * عقائق داج و العراب المذاكيا يداوي سقام الملك و الدّاء معضل * فمن ذا رأى نضوا يكون مداويا [ 1 ] لفظي چو عقد منظوم * خطّي چو در منثور في خطّه من كلّ قلب شهوة * حتّى كأنّ مداده الأهواء و لكلّ عين قرّة في قربه * حتّى كأنّ مغيبه الأقذاء [ 2 ] هر خطّ كه او نويسد شيرين از آن بود * كان هست صورت سخونان [ 3 ] چو شكّرش مصالح اطراف و حوادث نواحي چگونه معلوم شود ، و بر احوال اعدا و عوازم [ 4 ] خصمان بچه تأويل وقوف افتد ؟ و هر گاه كه اين دو بندهء كافي و اين دو ناصح واقف كه هر يك بمحلّ دست گيرا و چشم بينااند كأنّهما في نصرة و ترافد * يمينك أعطتها الوفاء شمالها [ 5 ] باطل گردند و فوايد مناصحت و آثار كفايت ايشان از ملك من منقطع شود رونق كارها و نظام مهمّات چگونه صورت بندد ؟ و بي پيل سپيد كه شخص او چو خرمن ماه خرّم و تابان [ 6 ] و چون هيكل [ 7 ] چرخ آراسته و گردان است ؛ مهد او هم كاخي دلگشاى و
--> [ 1 ] . ( 1 ) و ( 2 ) ففي كفّه نضو . . . كه در پنجهء او نزاريست ( زرد لاغري است ) كه زشت مىكند تند رفتن او برقهاى شب تاريك را و اسپان تازي تمام سال را ( شش ساله را ) ؛ دارو مىكند ( اين نزار ، يعني قلم ) بيماري پادشاهي را و آن درد دشوار است ، و كه ديده است زرد لاغري را كه باشد دارو كننده ؟ [ 2 ] . ( 4 ) و ( 5 ) في خطّه من . . . در خطّ او تمامي دلها را آرزوست ، تا آنجا كه گوئي مركّب آن خواستههاى دلست ؛ و هر ديدهاي را روشنائي است در نزديكي به آن تا آنجا كه گوئي غايب بودن آن ( در حكم ) خاشاكهاست . [ 3 ] . ( 6 ) سخونان در اساس چنين نوشته شده است و مراد سخنان است . و او در لفظ سخون و او معدوله است و تبديل كلمه به دو صورت تلفّظ سخن و سخن تحوّل طبيعي تلفّظ بوده است و حتّى در عصر نصر اللّه منشي هم سخن بفتح خا متداول بوده ، چنان كه در شعر سنائي مكرّر در قوافي بدين صورت آمده است . [ 4 ] . ( 7 ) عوازم ( جمع عازم ) در اساس و نق و 3 چنين است ؛ : عزمات ؛ ساير نسخ : عزايم ، باستثناى مج كه جمله را ندارد ؛ عازم بمعني واجب و فريضه است نه عزم ، ولي باحتمال قوي مصنّف « عوازم » نوشته بوده بجاى عزائم . [ 5 ] . ( 10 ) كأنّهما في نصرة . . . گوئي آن دو در ياري و همراهي كردن با يكديگر چناناند كه دست راست ترا وفا بجاى ميآورد دست چپ آن ( تو ) . [ 6 ] . ( 13 ) خرم و تابان در اساس : خرّم تابان . [ 7 ] . ( 13 ) هيكل رجوع شود به 224 / 11 ح ، ناصر خسرو گويد ( ديوان چاپ مينوي ص 439 و 471 به ترتيب ) :